على اكبر دهخدا

1144

امثال و حكم ( فارسى )

فضيلة السلطان فى عمارة البلدان . از عقد العلى . فعل آمد حصهء مردان مرد * حصهء ما گفت آمد اينت درد . عطار . نظير : مردان در ميدان جهند مادر كهدان جهيم . رجوع به : دو صد گفته چون نيم كردار . . . و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . فعل الحكيم لا يخلو عن الحكمة . كار حكيم بىحكمتى نيست . فعل المرء يدل على اصله . على عليه السلام . نظير : فعل هركس باصل اوست دليل . مكتبى . فعل بد بد بمادر اندازد * ( ديو كژ كژ بمردم انديشد مغ كه از رخ نقاب شرم انداخت * ناحفاظى بمادر اندازد . ) خاقانى . رجوع به فرزند عاق . . . ، شود . فعل سگ غرچه است قدح خر روستا * ( رنج دلم را سبب گردش ايام نيست . . . ) خاقانى . سگ غرچه سگ صحرانشينان است . نقل از شرح مشكلات خاقانى تأليف عبد الوهاب معمورى . فعل مستهجن نيارد بار جز مستهجنى . * ( زين زناشوئى نزايد جز كه نامشروع پور . . . ) حضرت اديب . فعل هركس باصل اوست دليل . * ( فعل بد نيست كار مرد اصيل . . . هركسى را بود نشان پدر * همچو بيخ خود است شاخ شجر . . . ) مكتبى . نظير : فعل المرء يدل على اصله . على عليه السلام . فغان كز هرچه ترسيدم رسيدم * ( همى ترسيدم از روز جدائى . . . ) از شبيه زبانحال . حسين بن على در سر نعش على اكبر عليهما سلام . رجوع به : آمد بسرم از آنچه ميترسيدم ، شود . فقاع ( يا ) فقع شكستن . ( يا ) فقاع گشادن ، ( يا ) فقاع گشودن . مثال : روز تا شامگه از بهر سر خوان ترا * بر سر خوان تو هر شاهى بشكست فقاع . سوزنى . تو به مردى چنين عمل بنماى * ورنه بيهوده زين فقع مگشاى . سنائى . بر قاب دهى همى تو ما را * ما از تو فقع همى گشائيم . سنائى . بر سر خوان عمادى من گشادم اين فقع * گرچه شيرين نيست بارى ناردانى آمده است . سنائى . هركه او چون كاغذ از خط تو نگشايد فقاع * چون قلم زيبد كه سر بنهند چون برك سداب . رونى . بيك برفاب هجرت همچنان شد * كه از خونم فقع‌ها مىگشايد . انورى . هاى خاقانى بناى عمر بريخ كرده‌اند * رو فقع بگشاى چون محكم نخواهى يافتن . خاقانى . ولى خانه بريخ بنا دارد از من * ز چرخ سدابى گشايم فقاعى . خاقانى . صاحب بدر و حنين از تو گشايد فقع * كان گهر چون سداب بركشى از بهر كين . خاقانى .